کروکدیل ها

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 14 شهریور ماه سال 1387
:)

آنکه تو را دارد چه ندارد؟ و آنکه تو را ندارد چه دارد؟


شنبه 26 مرداد ماه سال 1387
اعیاد مبارک ...

یا ایهالعزیز !

 

مسَنا واهلنا الضر وجئنا

 

ببضاعه مَزجات فاوف لنا

 

 الکیل وتصدق علینا

 

ان الله یجزی المتصدقین

 

۸۸ سوره یوسف

یا ایهالعزیز ...

یک چند پشیمان شدم از رندی و مست

    

عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم


سه شنبه 15 مرداد ماه سال 1387
you are a marvel

Each second we live is a new and unique moment of the universe,a moment that will never be again....And what do we teach our children?We teach them that two and two make four,and that Paris is the capital of France.

When will we also teachthem what they are?

We should say to each of them :Do you know what you are?You are a marvel.You are unique.In all the years that have passed,there has never been another child like you.Your legs,your arms,your clever fingers,the way you move.

You mey become a Shakespeare,a Michaelangelo,a Beethoven.You have the capacity for anything.Yes,you are a marvel.And when you grow up,can you then harm another who is,like you,a marvel?

You must work,we must all work to make the world worthy of its children.

Pablo Casals
ظریفه


یکشنبه 23 تیر ماه سال 1387
!
چه بسیار شود که چیزی را شما ناگوار شمارید لیکن خیر و صلاح شما در آن بوده و چه بسیار شود که چیزی را دوست دارید و درواقع شر و فساد در آن است. (سوره ی بقره آیه 216 )

یکشنبه 19 خرداد ماه سال 1387
شما ثروتمندید؟؟؟؟؟؟؟؟

  

 

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین »
نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

ماریون دولن

 

ظریفه


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
...:::خب اینکه چرا اسم اینجا شد کروکدیل شایدم کروکدیل ها...برای خودم هم سواله!‌اما برام مهم تر بود که بدونم چرا اول سه تا بودیم بعد شدیم دو تا!‌دوباره چرا سه تا شدیم و الآن باز هم دوتا!‌برام سواله که چرا اصلاْ‌ بلاگر شدیم ...یا نه!‌اصلاْ‌چرا به دنیا اومدیم...می بینید اینقدر سوال توی ذهنم هست که یادم میره فکر کنم چرا اسم اینجا شد کروکدیل ها یا همون کروکدیل!!!

والسلام

شناسنامه کامل من...
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 85829